گرچه گردآلود فقرم ، شرم باد از همتم

گر به آب چشمه ی خورشید ، دامن تر کنم

عاشقان را گر در آتش می پسندد لطف دوست

تنگ چشمم  گر نظر در چشمه ی کوثر کنم

  

این یکی دو ماه خیلی سخت گذشت. مدام در میانه ی خوف و رجا بودم.  نقشه هایی ریخته بودم برای زندگی ام که خراب شد. حالا که می نویسم ، بعد از دو هفته توانسته ام دوباره خودم را جمع و جور کنم و دستی به نوشتن ببرم.

از آرزوهایم چیزی کم نشده – که زیادتر هم شده – اما خیلی بیشتر از گذشته احساس پیری می کنم.  با این که می دانم این احساس خوبی نیست اما خیلی از پسش برنمی آیم. قدرت و توانم خیلی کم شده است و به خاطر شب بیداری هایم ، مدام سرگیجه دارم.

این روزها احساس عجیبی دارم.  چیزی مثل  بیقراری های مسافران.  نمی دانم چه خواهد شد اما می دانم که سیب زندگی من تا سال آینده ، چرخ خواهد خورد ، بدفرم.

 دیشب در میانه ی خواب و رویا ، خودم را در پارکی دیدم . از سر و وضع مردمان پیدا بود که ایران ویران ما نیست. نشسته بودم و داشتم به زندگی ام فکر می کردم. اما هرچه فکر می کنم یادم نمی آید که راضی بودم یا نه؟...... رویای غریبی بود!

این بیت مولانا را تازه دیده ام و هربار خواندنش ، جانم را سرشار از شوق میکند :

جمله ی بی قراری ات    //    از طلب قرار توست

طالب  بی قرار شو          //    تا که قرار آیدت !