من نه آن رندم که .....!
گرچه گردآلود فقرم ، شرم باد از همتم
گر به آب چشمه ی خورشید ، دامن تر کنم
عاشقان را گر در آتش می پسندد لطف دوست
تنگ چشمم گر نظر در چشمه ی کوثر کنم

این یکی دو ماه خیلی سخت گذشت. مدام در میانه ی خوف و رجا بودم. نقشه هایی ریخته بودم برای زندگی ام که خراب شد. حالا که می نویسم ، بعد از دو هفته توانسته ام دوباره خودم را جمع و جور کنم و دستی به نوشتن ببرم.
از آرزوهایم چیزی کم نشده – که زیادتر هم شده – اما خیلی بیشتر از گذشته احساس پیری می کنم. با این که می دانم این احساس خوبی نیست اما خیلی از پسش برنمی آیم. قدرت و توانم خیلی کم شده است و به خاطر شب بیداری هایم ، مدام سرگیجه دارم.
این روزها احساس عجیبی دارم. چیزی مثل بیقراری های مسافران. نمی دانم چه خواهد شد اما می دانم که سیب زندگی من تا سال آینده ، چرخ خواهد خورد ، بدفرم.
دیشب در میانه ی خواب و رویا ، خودم را در پارکی دیدم . از سر و وضع مردمان پیدا بود که ایران ویران ما نیست. نشسته بودم و داشتم به زندگی ام فکر می کردم. اما هرچه فکر می کنم یادم نمی آید که راضی بودم یا نه؟...... رویای غریبی بود!
این بیت مولانا را تازه دیده ام و هربار خواندنش ، جانم را سرشار از شوق میکند :
جمله ی بی قراری ات // از طلب قرار توست
طالب بی قرار شو // تا که قرار آیدت !
بچه که بودم شبها ساعتها به آسمان خیره می شدم. "ستاره ها" برایم عجیب ترین چیز جهان بودند.