تکه هایی از نامه به استاد (1)
من حالا مردی سی و شش ساله ام. خیال می کردم به این سن که برسم قرار است آرام بگیرم. صبح از خواب بیدار شوم بروم سرکار و ظهر که به خانه برمی گردم ، کنار زن و بچه ام غذایی بخورم و دراز بکشم. شب هم سری به خانه اقوام بزنم و آخرشب اخبار را تماشا کنم و بخوابم که صبح دوباره برخیزم و این دایره را دوباره دور بزنم.
اما اینطوری نشد. شاید اگر هم زندگی ام اینطوری بود ، باز هم ناراضی بودم. نمی دانم. اما دست کم اینهمه چالش و درگیری نداشتم.
چطور شد که نتوانستم مثل دیگران زندگی کنم ؟ کجا از مسیر عادی و معمولی زندگی جدا شدم ؟ کاش می دانستم.
حالا هرشب قبل از خواب به تصمیم های درست و نادرستی که گرفته ام و می گیرم و باید بگیرم فکر می کنم. مدام از خودم می پرسم که ماموریت من در این جهان چیست ؟ چه کار مهمی است که من باید انجامش بدهم ؟ نکند دیر شده است ؟ جا نمانده باشم ؟ آن رسالتی که می گویند بر دوش انسان است ، برای من چیست ؟
و هرگز هم هیچ پاسخ درست و سرراستی برای آن پیدا نمی کنم.
بچه که بودم ، بزرگترین آرزویم ، بزرگ شدن بود. این که مرا جدی بگیرند و برای خودم جایگاهی داشته باشم. حالا که به میانه راه رسیده ام رویای پیر شدن دست از سرم برنمی دارد. لذت های جوانی را هیچوقت نفهمیدم که یعنی چه ؟!
تصویر ذهنی ام از خودم بیشتر وقتها ، یک پیرمرد از کارافتاده اما باسواد است که همه قبولش دارند اما خودش از زندگی اش راضی نیست. پیرمردی که ذهنش یا درگیر حسرت گذشته است یا ترس از مرگ نزدیک آینده.
می دانم که تصویر خنده داری ست اما کاریش نمی شود کرد !
بچه که بودم شبها ساعتها به آسمان خیره می شدم. "ستاره ها" برایم عجیب ترین چیز جهان بودند.