کاش !
ـ دارم میرم خونه
ـ کاشکی می نوشتی « دارم میام خونه! »
ـ دارم میرم خونه
ـ کاشکی می نوشتی « دارم میام خونه! »
***
مندنی پور کتابی دارد به اسم مومیا و عسل.
در داستان اولش (بشکن دندان سنگی را )از دهکده ای حرف میزند که سالهاست رنگ باران به خود ندیده و مردمش انگار دیگر شکل گندم را هم فراموش کرده اند.
سگی هم در داستان هست که به شکل های مختلفی توصیف می شود.
مندنی پور آنجا که به خیالات سگ می پردازد به سراغ شامه اش میرود و این جمله اش هنوز یادم مانده که نوشته بود:
باور میکنی شامه هم خیال داشته باشد؟
یادش به خیر. این داستان را در یک ماه تقریبا پانزده بار خوانده بودم.
امشب که داشتم به سخنرانی «ریچارد داوکینز» گوش میکردم وقتی از توانایی های متفاوت جانداران حرف می زد به خفاش رسید و گفت که خفاش ها میتوانند رنگها را بشنوند.
گیج و منگ و حیران ماندم.
یاد مندنی پور افتادم. دلم می خواست دوباره ببینمش و بپرسم:
باور می کنی بشود رنگ را شنید؟!
يَا سَرِيعَ الرِّضَا
اغْفِرْ لِمَنْ لاَ يَمْلِکُ إِلاَّ الدُّعَاءَ فَإِنَّکَ فَعَّالٌ لِمَا تَشَاءُ يَا مَنِ اسْمُهُ دَوَاءٌ وَ ذِکْرُهُ شِفَاءٌ وَ طَاعَتُهُ غِنًىارْحَمْ مَنْ رَأْسُ مَالِهِ الرَّجَاءُ وَ سِلاَحُهُ الْبُکَاءُ
يَا سَابِغَ النِّعَمِ يَا دَافِعَ النِّقَمِ
يَا نُورَ الْمُسْتَوْحِشِينَ فِي الظُّلَمِ يَا عَالِماً لاَ يُعَلَّمُ ...
هربار که این کلمات را می شنوم ، اشکم سرازیر می شود. به ندرت دعایی اینقدر زیبا و عمیق یافته ام.
دعا کردن ، کنش شگفت انگیزی است.
کسی که نمی تواند دعا کند انسان تنها و درمانده ایست. شوربختانه روزگار ما به گونه ای است که مردم دعا کردن درست را هم از یاد برده اند.
مداحان ما به جای دعا کردن ، به خلق گدایی می آموزند.
دعا باید کلی و ساده و بدون توقع باشد.
از دیدگاه دانش روانکاوی ، ما با دعا کردن ذهنمان را مرتب می کنیم و برای آینده آماده می شویم.
عارف و اندیشمند بزرگ ما حافظ شیراز به زیبایی ، غرق شدن در دعا را توصیف کرده است که:
سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی
خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی
دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصودند
بدین راه و روش میرو که با دلدار پیوندی
به آخر غزل هم که می رسد برای خودش دعا می کند که
خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی.
خدایا
درست دعا کردن را هم به ما بیاموز!