ارتباط از نوع نزدیک
دیشب با صدای یک مورچه از خواب پریدم.
راهش را گم کرده بود و توی گوش من مدام فریاد می زد انگار . داشتم از درد گوش کلافه می شدم. برخاستم و دوش گرفتم و هی گوشم را پر از آب کردم اما اثر نکرد.
بیرون آمدم و با گوش پاک کن به گوشم ور رفتم. اما مثل این که به گوشه قبای جناب مورچه برخورده باشد ، بدتر شد. بیشتر تقلا می کرد و هرتکانی که به خودش می داد مغز مرا می لرزاند.
به یاد قصه معروف نمرود و آن پشه افتادم که چطور یک جانور موذی هستی یک پادشاه را تباه کرد.
راستی که چه داستان هولناکی است. !
نشستم روی زمین و سرم را گرفتم توی دستهایم. چند دقیقه ای گذشت اما قرار نبود چیزی تغییر کند. بالاخره رفتم پای آینه. سرم را کج کردم و دوباره چند قطره آب ریختم توی گوشم. بعد سرم را کج کردم و منتظر شدم تا آب قطره قطره خارج شود.
سه چهار دقیقه ای همینطور کجکی ایستادم و سرانجام همراه یکی از قطره های آب ، حضرت مورچه هم تشریف فرما شدند.
مورچه را گرفتم و نگاهش کردم. درد گوشم دیگر تمام شده بود. مورچه روی سرانگشت من ایستاده بود و دست و پاهایش را به هم می مالید. به دستهای بی اندازه کوچکش نگاه کردم و پرسیدم : می دانستی با هر تکان این دستها ، چه پتکی بر مغز من فرود می آمد ؟!
مورچه اما آرام و بی خبر به کارش ادامه می داد. خودش را خشک می کرد انگار.
دلم می خواست لای انگشتانم له ش کنم. موجود زبان نفهم !
آرام گذاشتمش روی زمین.
حالا مورچه داشت به چه فکر می کرد؟ حتما او هم از گیر کردن در آن جای تنگ و چسبناک احساس خوبی نداشت.
دیگر هردو آرام شده بودیم...
هرگز با یک مورچه چنین ارتباط نزدیکی برقرار نکرده بودم.
بچه که بودم شبها ساعتها به آسمان خیره می شدم. "ستاره ها" برایم عجیب ترین چیز جهان بودند.