این چند وقت ، بارها نشسته ام پشت صفحه کامپیوترم. دلم خواسته است که چیزی بنویسم اما دستم انگار به کار نمی رود.

در این چند سال گذشته ، هیچ وقت اینقدر دلهره و دل آشوب نداشته ام. از آینده این خاک می ترسم. کاش ما مردم کمی عقل داشتیم.

شرمنده دوستانی هستم که بارها به این دفتر خاک گرفته سر زده اند و دست خالی رفته اند.

انگار حرفی برای زدن نیست. دیگر نه دلی برای دلدادگی هست و نه سری برای سرسپردگی. نه زبانی به گلایه می شود باز کرد و نه پنجره ای به سمت فردا.

بر او ببخشائید. !