از سر دلتنگی
این چند وقت ، بارها نشسته ام پشت صفحه کامپیوترم. دلم خواسته است که چیزی بنویسم اما دستم انگار به کار نمی رود.
در این چند سال گذشته ، هیچ وقت اینقدر دلهره و دل آشوب نداشته ام. از آینده این خاک می ترسم. کاش ما مردم کمی عقل داشتیم.
شرمنده دوستانی هستم که بارها به این دفتر خاک گرفته سر زده اند و دست خالی رفته اند.
انگار حرفی برای زدن نیست. دیگر نه دلی برای دلدادگی هست و نه سری برای سرسپردگی. نه زبانی به گلایه می شود باز کرد و نه پنجره ای به سمت فردا.
بر او ببخشائید. !
+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 13:36 توسط حامد رئیس یزدی
|
بچه که بودم شبها ساعتها به آسمان خیره می شدم. "ستاره ها" برایم عجیب ترین چیز جهان بودند.