فرشته کیست؟

چه کسی برای اولین بار در تاریخ به چیزی به نام « فرشته » فکر کرد؟
فرشته ها از چه زمانی وارد اندیشه و تاریخ بشر شدند؟
آیا چیزی به نام فرشته وجود خارجی دارد؟ یا فقط به عنوان رمز و استعاره از این مفهوم استفاده می شود؟
چرا به ما انسانها اجازه دیدن فرشته ها داده نشده است؟

تاریخ شعر و فلسفه لبریز از اشارات مستقیم یا غیرمستقیم به فرشتگان است. در مجموع فرشتگان موجوداتی هستند که از طرف خداوند مسئولیت اداره جهان را برعهده دارند. والبته از طرف خود حق دخل و تصرف در چیزی را هم ندارند.
اندیشه فرشتگان در یونان به وفور و با جزئیات هست. حتی نزد افلاطون و ارسطو.
ایده های افلاطونی دقیقا همان فرشتگانند که شکل کامل و بی نقص موجوداتی هستند که در این جهان می بینیم.
در اندیشه اشو زرتشت حضور امشاسپندان ( که پنج یا هفت یا بیشتر از آن هستند) نشانه باور او به وجود فرشتگان است.
همین فرشتگان یا ایده های افلاطونی در مکتب شیخ اشراق هم حضور دارند و  «ارباب انواع» نامیده       می شوند.
حتی در احادیث نبوی هم اشاره های مستقیم به فرشتگانی شده است که از جانب خدا ماموریت    می یابند.
سعدی سخن سنج شیرازی هم بر همین اساس اشاره ای دارد که :
فرشته ای که وکیل است بر خزائن باد
چه غم خورد که بمیرد چراغ پیره زنی

اما اساسی ترین سوالی که باید پرسید این است:
انسانها چه احتیاجی به خلق مفهوم فرشتگان داشتند؟     مهمترین کاربرد اندیشه ی  فرشته محور چیست؟

who R U ?

آمریکایی ها می گویند:
you are what you read
خب البته مترجم خوب در این کشور مثل همه چیزهای خوب کم گیرمی آید. اما اگر من قرار باشد     ترجمه اش کنم خیال می کنم اینطوری بشود که:
به من بگو چه کتابی می خوانی تا به تو بگویم که هستی!
به هر حال جمله زیبا و درستی است. I love it

حالا یکبار دیگر به کتابهایی که در شش ماه گذشته خوانده اید فکر کنید!
بهترین کتابی که تا حالا خوانده اید کدام کتاب است؟
نویسنده محبوب شما کیست ؟
شما هستید که با انتخاب یک کتاب بخشی از آینده خودتان را انتخاب می کنید. انسان با انتخاب هایش تعریف می شود

آقاجون

امشب یکی از مراجعانم در مورد مرگ عزیزش برایم حرف زد. برادری که ده سال پیش از دنیا رفته بود.

اما او آنچنان می گریست که انگار داغی تازه است و همین دیروز خبرش را شنیده.

من خیلی محکم و مطمئن گفتم : برای موارد اینچنینی حدودا بین سه تا شش ماه ، افسردگی و بیقراری طبیعی است اما اگر بیشتر از آن ادامه پیدا کند خطرناک به نظر می رسد.

***

حالا دوسه ساعت از نیمه شب گذشته است و من طبق معمول لای کتابها و کاغذهایم غوطه می خورم. یکدفعه یاد پدربزرگم هجوم می آورد و مرا باخودش کشان کشان می برد.

صدای خودم را می شنوم که او را « آقاجون » خطاب می کنم و معنای کلمه ای را که نفهمیده ام از او می پرسم. صدا آنقدر شفاف و زنده است که قلبم تیر می کشد و اشکم سرازیر می شود.

***

آن لحظه هایی که گذشته اند ، حالا کجا هستند؟  یک آدم زنده و سالم که کنار من بود و من حسش می کردم حالا نیست. یعنی کجاست؟

جای دیگری است؟ عدم است ؟ کجا ؟

این مرگ چه جور جانوری است که هیچکس نمی شناسدش.      وای وای که اگر می شد این موجود  بی پدرمادر را شناخت....

هرکس در مورد مساله مرگ که اینهمه پیچیده و اسرارآمیز است با قاطعیت حکم صادر کند..... خر است!

بزرگواری

کتاب هاي من در برابر گرسنگي يک کودک هيچ ارزشي ندارند !

                                                                               ژان پل سارتر

بی جواب 1

 

سلام احمد جان

این چند خط را در نهایت شرمندگی برایت می نویسم. می دانم که از نظر تو و دیگران کار اشتباهی انجام دادم اما به خدا دیگر نمی توانستم. سه هفته بود که دستم به سازم نخورده بود. تمام بدنم درد می کرد. به بازجو التماس کردم که سازم را بیاورد برایم. اما او فقط به شرطی می پذیرفت که در مورد کارهای تو توضیح بدهم.

قبول نکردم. شش روز دیگر هم تحمل کردم اما به خدا دیگر داشتم می مردم. سینه ام می سوخت و کارم از صبح تا شب فقط شده بود گریه کردن.

حرف دیگری ندارم که بزنم. فقط ببخش احمد جان. ببخش

در مناقب خواب

خواب ، یک سوم زندگی ماست.
یک انسان اگر به سن شصت سالگی برسد تقریبا بیست سالش را خواب بوده است.
پس خواب ، بخش قابل توجهی از جهان ما را تشکیل می دهد.
در این یکی دوسالی که درگیر روانکاوی هستم چند ماهی را با اشتیاقی خاص مشغول  تعبیر خواب و رویا بودم - که البته هزینه سنگینی داشت و هنوز هم خیلی شبها بی قرارم می کند -
قضیه خیلی هم دشوار نیست.
ناخودآگاه شما مثل یک سوپرکامپیوتر از تمام اطلاعات بدن شما آگاه است. اگر زخمی در حال شکل گیری در معده است یا سنگی در کلیه در حال شکل گرفتن است یا دندانی شروع به پوسیدن کرده ، تمام این اطلاعات در هارد دیسک ناخودآگاه شما ذخیره می شود.
حالا اگر این ناخودآگاه بخواهد بخشی از این اطلاعات را به شما منتقل کند باید چکار کند؟
متاسفانه ما زبان ناخودآگاهمان را بلد نیستیم و مایکروسافتی هم هنوز نیامده است که برای ناخودآگاه ویندوزی بسازد.
تنها راهی که برای ناخودآگاه وجود دارد این است که از طریق رویا و خواب ، این مفاهیم را به ما برساند.
شوربختانه ما موجوداتی هستیم که یا به خواب هایمان اهمیت نمی دهیم یا به شکل خنده داری رویاهایمان را مصادره به مطلوب می کنیم که فرسنگها با واقعیت فاصله دارد.

اما اگر بتوانیم راه های درست تعبیر کردن رویا را یاد بگیریم تغییرات چشمگیری در روش زندگی کردن ما پدید خواهد آمد.
عده ای از دوستان خواسته اند که بخشی ازاین مفاهیم را به اندازه سواد کم سن وسالم اینجا بنویسم شاید مفید باشد.

من هم پذیرفتم و از این به بعد در این دفتر هرازچندگاهی تکنیک های تعبیر خواب ( البته با مدل یونگ ) را برایتان خواهم نوشت.

کوجیتوی حسین پناهی

حسین پناهی نه شاعر بود نه فیلسوف ولی همه ی اینها هم بود. شعرش گاهی خیلی ساده است و گاهی خیلی عمیق. آدم عجیبی بود. خدایش بیامرزاد.

این یکی شعرش  - که شبیه کوجیتوی دکارت است - خیلی به دل می نشیند:

 

من دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم

قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم

عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم

کودکان را دوست دارم ولی از آینه می ترسم

سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم

من می ترسم

پس هستم

اینچنین می گذرد روز و روزگار من

من روز را دوست دارم

ولی از روزگار می ترسم

برهان عاشقی

عنوان پایان نامه کارشناسی ارشد من ( بررسی مفهوم عشق در فلسفه های اگزیستانس ) است و طبیعتا هرکجا مطلبی درباره عشق ببینم توجهم را جلب می کند.

به تازگی جمله ای دیده ام از اوشو که ذهنم را مشغول کرده و تکلیف خودم را با آن نمی دانم.

 

اوشو می گوید:

« میل به عشق ، قاطعانه ترین نشانه برای اثبات وجود خداوند است. گواه دیگری وجود ندارد. چون انسان عشق می ورزد پس خدا وجود دارد. چون انسان بدون عشق نمی تواند زندگی کند پس خدا وجود دارد »

 

اگر دقت کنید هیچ کجای این جمله استدلالی وجود ندارد اما عجیب آدم را تحت تاثیر قرار می دهد. مرا یاد مدل بحث کردن یونگ می اندازد. یونگ هم مطلبی را می گوید و می گذرد. نه دلیلی می آورد و نه نشانه ای معرفی می کند. حرفش را می زند و انگار دلیلی هم نمی بیند که آن را ثابت کند.

به عقیده من اصلا روانکاوی یک جورهایی بدجور شبیه عرفان است و همین پیچیدگی اش را برای ذهن برهانی یکی مثل من صد برابر می کند.

برایم بنویسید که احساس شما نسبت به این جمله چیست؟ ( بحث فلسفی نمی کنیم فقط دلم میخواهد احساس شما را نسبت به این جمله بدانم. کاری به دلیل و علتش ندارم )

 

گفتی که به وقت مجلس افروختنی / آیا که چه نکته هاست بردوختنی ؟

 ای بی خبر از سوخته و سوختنی /  عشق آمدنی بود نه آموختنی

نوستالژی شاعری

به لطف خانه تکانی نوروزی مادر ، چند تا از شعرهای قدیمی ام را ( که کاملا فراموششان کرده بودم ) دوباره پیدا کردم.

حالا چند سالی هست که دیگر نتوانسته ام شعری بنویسم. چند تایی تصنیف و ترانه برای خودم و دوستانم نوشته ام اما چشمه تغزلم خشکیده است.

وقتی ساعتها درگیر« مولانا هگل پروسی »  باشی به گمانم طبیعی است که نتوانی شعر بگویی. اما بازیافتن این شعرهای قدیمی احساس خوشایندی را در تنم آزاد کرده است که بی نظیر است.

و البته شما هم مجبورید که در این احساس دلنشین با من شریک شوید.

شعری که برایتان خواهم نوشت مال سال 84 است و در تهران به دنیا آمد. خودم خیلی دوستش دارم شما را نمی دانم.

 

مثل قصه ها

ساعت چهار بعدازظهر بود

که تو در من حل شدی

و من در تو نشستم

از چهار سال سیم خاردار گذشتم

و فاتحانه گریستم

...

حالا این طرف ایستاده ام

کنار غریبگی تنت

نزدیک تر از پیراهنت

               گندم را بهانه مکن

               من سزاوار این بهشت هستم !

خیالت نرسد

چند شب پیش یکی از دوستان قدیمی زنگ زد و غزلی را خواست که سالها پیش ( سال 77 ) مرتکب شده بودم. من هم قول دادم که اصل شعر را بگذارم اینجا. الوعده وفا

 

هيچكس دربه درت نيست، خيالت نرسد

هيچ تاجي به سرت نيست، خيالت نرسد

هيچ عاشق صفتِ شاعر ِ دلسوخته اي

روز و شب نوحه گرت نيست، خيالت نرسد

حق نداري كه بسوزاني و آتش بزني

دلم ارث پدرت نيست خيالت نرسد

بعد از اين خواه برو خواه بمان هيچ مرا

كار با خير و شرت نيست ، خيالت نرسد

بي‌تو يا با تو به هر حال زمين مي‌گردد

و كسي منتظرت نيست خيالت نرسد

 

پی نوشت: با توجه به این که عده ای از بزرگواران لطف کرده و شعر مرا با نام خودشان خوانده اند ، دوباره اینجا یادآور می شوم که خداوکیلی این غزل مال من است نه هیچکس دیگر. لطفا از دست درازی به مال دیگران خودداری فرمائید. متشکرم.

 

شاید وقتی دیگر

 

دوباره آمدم. چند بار صدا زدم. اما آنقدر صداي راديوها و تلويزيون‌هايتان بلند بود كه هيچكس نشنيد.

با احترام :  خداوند

 

پیام نوروزی من

دوباره سلام.

بعد از اینهمه سال دوباره بلاگفای آشنا.

سه سال و بیشتر است که وبلاگم را در بلاگفا تخته کردم و رفتم سراغ روزمرگی زندگی.

اگر من ترک ارباب وفا کردم .... پشیمانم. پشیمانم .

اینک همراه سال تازه این وبلاگ تازه هم حرفهای خودش را خواهد زد.

امسال را من سال « تصمیم و سرعت و حرکت » نامگذاری می کنم. باید کمی سریعتر تصمیم بگیرم و زودتر راه بیافتم که دور فلک درنگ ندارد.

برای سایت بیقراری.کام  خیلی تقلا کردم و آخرش هم چیز خوبی از آب در نیامد. حالا این یک فرصت تازه است برای نوشتن و البته یک آدم تازه ٬ یک خانه تازه هم می خواهد.

آرزوی من این است که سال ۸۹ برای مردم صبور ما سال خبرهای خوب باشد و برای خودم سال کارهای بزرگ.

آسمان ٬ فرصت پرواز بلند است ولی  

          قصه این است .... چه اندازه کبوتر باشی !