دااااااغ

ما موجوداتی هستیم با توانایی و ظرفیت محدود. بعضی از غم های زندگی انگار فراتر از طاقت ماست.

اما در زندگی خیلی از ما انسان ها لحظاتی هست که وقوع یک حادثه ی سخت و تلخ ( مثل دیدن مرگ عزیزانمان ) انگار چیزی را در درونمان پاره می کند. شبیه وزنه ای که روان مان ، توان تحمل سنگینی اش را ندارد.

در این لحظات جانکاه ، در همان حالی که به شدت شوکه شده ایم یا در حال ضجه زدن هستیم ، یک سوال ژرف در ذهن مان شکل خواهد گرفت:

من از این به بعد ، پس از تجربه کردن این داغ ، چه جور آدمی خواهم شد؟

پرسش ترسناکی است.!

دایره درد

 

در دایره ای کوچک

روزهایم اینجا هرز می روند

و من خاک می خورم

دایره های جهان تمامی ندارند... !

من یک دایره کوچکم

که می لولم در ملال

و آرزوهایم جوانمرگ می شوند.

چند قرن است که می گویند آخرالزمان رسیده و نمی رسد.

پس این دنیا کی تمام می شود ؟!

زمان

شوخی بی مزه اما ترسناکی ست

وقتی از چشم ستاره ها نگاه می کنم.

تقصیر باران نیست

اگر مورچه ها اسمش را سیل می گذارند !

 

« حامد رئیس یزدی »

14 / 7 / 1382 خورشیدی  –  زاهدان

داوری در فلسفه

1-   داوری اردکانی بیش و پیش از هر چیز یک فیلسوف مسلمان است. یا شاید باید بگویم فیلسوف شرقی. این را هم نوشته هایش تائید می کنند هم سخنرانی هایش و هم البته منش سیاسی و اجتماعی اش. این که شاگرد فردید هم هست بیشتر جایگاهش را در جغرافیای اندیشه مشخص می کند. داوری نه روشنفکر دینی است – بلکه حرف های درشتی هم درباره روشنفکران دینی گفته است –  نه تئوریسین حزبی سیاسی.

سالها بر مسند ریاست فرهنگستان تکیه زده است. شاگردان بسیار دارد و همه جا ارج دیده و بر صدر نشسته است. اما او این نام بلند را چرا و چگونه به دست آورده است؟

2-   این که هایدگری است یا نیست؟ فردیدی است یا نیست؟ سنتی است یا مدرن؟ آدم حکومت است یا نیست؟ ضدغرب است یا نیست؟ اصولگراست یا نیست ؟ دشمن پوپر است یا نیست؟ و غیره ، به گمان من هیچکدام چندان مهم نیست.

 اگر به کارنامه بلندبالای او نگاه کنیم آن چه که بیشتر از همه چیز به چشم می آید ، تقلا و تلاش او برای اقامه ی فلسفه و فلسفیدن است. همیشه و همه جا بر اهمیت اندیشه و جایگاه فیلسوفان بزرگ ، انگشت تاکید می گذارد و ما را به درنگ و دقت و دانش دعوت می کند. و این راز بزرگی اوست.

3-   فلسفه دانش دشواری است. این دشواری تنها در فهمیدن متون فلسفی خلاصه نمی شود. زندگی کردن با فلسفه ، از آن دشوارتر است. برای همین همیشه فیلسوفان به دشواری زیسته اند و کمتر کامی از زندگی گرفته اند. از پدر فلسفه که خرمگس آتن بود و سرانجام هم جانش را بر سر این کار داد بگیرید تا امروز، همیشه روزگار فیلسوفان به سختی و تلخی آغشته بوده است.

اجازه بدهید از قلم خود داوری بخوانیم که در مقدمه کتابش چنین می نویسد :

« اگر فلسفه تاثیری دارد ، از سنخ تاثیراتی که می شناسیم نیست. این تاثیر را با هر چشمی و هر عقلی نمی توان دید و شناخت. تاثیر فلسفه ناپیداست و به این جهت معمولا فلسفه را زائد و لاطائل می دانند و فیلسوفان ، غریب و تنهایند. البته غربت و تنهایی آنان همیشه از بی اعتنایی خلق نیست. آن ها اگر مورد اعتنای خلق هم باشند ، باز غریبند. متفکران و فیلسوفان همواره از اهل ظاهر و ظاهربینان و متظاهران و سیاست بازان آزار و دشمنی دیده اند. زیرا نحوه ی تعلق شان به چیزها با دیگران متفاوت است و از عالمی سخن می گویند که غیر از عالم هر روزی است. »

( فلسفه چیست ؟ داوری اردکانی ، رضا ، چاپ دوم ، پژوهشگاه علوم انسانی، 1374 ، ص 16 )

4-   فیلسوف پیر چند روز پیش هشتادسالگی اش را جشن گرفت. هشتاد سالگی را به فلسفه گذراندن کار آسانی نیست. هیبتش در این سن و سال به گمانم به آیزایا برلین پیر – فیلسوف سیاسی بزرگ انگلستان - شبیه شده بود. مردی تکیده اما دقیق که دوست و دشمن چاره ای جز بزرگ داشتنش ندارند. در مراسم هشتادسالگی اش خیلی ها بودند و در شان او جمله های بسیاری گفتند. اما داوری باز هم تنها از فلسفه حرف زد. فلسفه را ستایش کرد و سیاست و اخلاق را وامدار فیلسوفان دانست. از یونان سخن گفت و پرسید که چرا پس از دویست سال مواجه با غرب ، هنوز کار ما به سامان نرسیده است؟

این که ما دیدگاه های داوری را قبول داریم یا نه ، بحث دیگری است. اما داوری را نمی شود محترم نداشت. او مثل بسیاری از استادان دانشگاه تنها فلسفه دان نیست. مثل خیلی ها تاریخ فلسفه را واگویه نمی کند. بلکه کار او تولید فکر و نظر است. داوری نماد زنده ی فلسفیدن است و تا هست ، انگار فلسفه هم هنوز در این دیار ، نفس می کشد.

آقای فیلسوف ، هشتاد سالگی ات مبارک !

 

حامد رئیس یزدی

کارشناس ارشد فلسفه غرب

تکه هایی از نامه به استاد (1)

من حالا مردی سی و شش ساله ام. خیال می کردم به این سن که برسم قرار است آرام بگیرم. صبح از خواب بیدار شوم بروم سرکار و ظهر که به خانه برمی گردم ، کنار زن و بچه ام غذایی بخورم و دراز بکشم. شب هم سری به خانه اقوام بزنم و آخرشب اخبار را تماشا کنم و بخوابم که صبح دوباره برخیزم و این دایره را دوباره دور بزنم.

اما اینطوری نشد. شاید اگر هم زندگی ام اینطوری بود ، باز هم ناراضی بودم. نمی دانم. اما دست کم اینهمه چالش و درگیری نداشتم.

چطور شد که نتوانستم مثل دیگران زندگی کنم ؟ کجا از مسیر عادی و معمولی زندگی جدا شدم ؟ کاش می دانستم.

حالا هرشب قبل از خواب به تصمیم های درست و نادرستی که گرفته ام و می گیرم و باید بگیرم فکر می کنم. مدام از خودم می پرسم که ماموریت من در این جهان چیست ؟ چه کار مهمی است که من باید انجامش بدهم ؟ نکند دیر شده است ؟ جا نمانده باشم ؟ آن رسالتی که می گویند بر دوش انسان است ، برای من چیست ؟

و هرگز هم هیچ پاسخ درست و سرراستی برای آن پیدا نمی کنم.

بچه که بودم ، بزرگترین آرزویم ، بزرگ شدن بود. این که مرا جدی بگیرند و برای خودم جایگاهی داشته باشم. حالا که به میانه راه رسیده ام رویای پیر شدن دست از سرم برنمی دارد. لذت های جوانی را هیچوقت نفهمیدم که یعنی چه ؟!

تصویر ذهنی ام از خودم بیشتر وقتها ، یک پیرمرد از کارافتاده اما باسواد است که همه قبولش دارند اما خودش از زندگی اش راضی نیست.   پیرمردی که ذهنش یا درگیر حسرت گذشته است یا ترس از مرگ نزدیک آینده.

می دانم که تصویر خنده داری ست اما کاریش نمی شود کرد !

!

گاهی

 هیچ کس را نداشته باشی بهتر است !

باور کن

 

...


بعضی ها    تنهاترت    می کنند ...

تلفیق عقل و عرف و ولنگاری

از شنیدن این غزل آنچنان مست شدم که حیفم آمد لذتش را با شما شریک نشوم. شاعرش را نمی شناسم اما هر که هست از روانی سخنش پیداست که این کاره است. نفسش گرم!

 

خون قبیله ی پدرم عبریست

خط زبان مادری ام تازی

  از بس که دشنه در جگرم دارم

افتاده ام به قافیه پردازی


جسمم به کفر نیچه می اندیشد

روحم به سهروردی و مولانا

 یک قسمتم یهودی اتریشی است

یک قسمتم مسیحی قفقازی


دیروز کلب آل علی بودم

امروز عبد بیت بهاء الله

 من دست پخت مادرم ایرانم

مونتاژ کارخانه ی دین سازی


اندیشه های من هگلی اما

واگویه های من فوکویامایی است

 انبوهی از غوامض فکری را

حل کرده است علم لغت بازی


تلفیق عقل و عرف و ولنگاری

آمیزش شریعت و خوش باشی

 درک نبوغ فلسفی خیام

با فال خواجه حافظ شیرازی


ما سوژه های خنده ی دنیاییم

وقتی که یک فقیر گنابادی

 با یک دو پاره ذکر و سه تا حق حق

اقدام می کند به براندازی


می ترسم از تذبذب یارانم ....

گفتی برادرم شده ای؟ ... باشد!

اثبات کن برادری خودرا

باید مرا به چاه بیندازی...


"علی اکبر یاغی تبار"


 

از سر دلتنگی

این چند وقت ، بارها نشسته ام پشت صفحه کامپیوترم. دلم خواسته است که چیزی بنویسم اما دستم انگار به کار نمی رود.

در این چند سال گذشته ، هیچ وقت اینقدر دلهره و دل آشوب نداشته ام. از آینده این خاک می ترسم. کاش ما مردم کمی عقل داشتیم.

شرمنده دوستانی هستم که بارها به این دفتر خاک گرفته سر زده اند و دست خالی رفته اند.

انگار حرفی برای زدن نیست. دیگر نه دلی برای دلدادگی هست و نه سری برای سرسپردگی. نه زبانی به گلایه می شود باز کرد و نه پنجره ای به سمت فردا.

بر او ببخشائید. !

معنای بودن

 

لحظه هایی که در اوج هوشیاری و توانایی خودم هستم ، به مهم ترین پرسش هایم فکر می کنم. از خودم می پرسم که زندگی چیست؟ اصلا این زیستن چه معنایی دارد؟

خیلی ها سعی کرده اند به این سوالِ به گمان من جانکاه ، پاسخی درست و مفید بدهند. پاسخی که در خور پرسشی به این بزرگی باشد.

اما پرسش مهمتر این است که اصلا این سوال را چطور باید مطرح کرد؟ چطور باید از معنای وجود پرسید ؟

همیشه درست پرسیدن ، از یافتن پاسخ درست ، مهم تر ( و البته سخت تر ) است.

این شیوه ی سوال آلبر کامو را نمی پسندم که می گوید : آیا زندگی ، ارزش زیستن دارد یا نه ؟

خیال می کنم با این نوع پرسیدن راه به جایی نخواهیم برد. به گمان من اگر بخواهیم درست بپرسیم باید بگوییم : داریم چه می کنیم ؟

برای سوال آلبر کامو ، انگار باید جهان بایستد ، پاسخ ما را بدهد و دوباره به کارش ادامه بدهد. اما خوب می دانیم که این اتفاق هرگز نخواهد افتاد.

اما وقتی می پرسیم که من دارم چه می کنم ؟ این سوال به موازات زیستن ما مطرح می شود. ما در آنِ زیستن هستیم ، نه بیرون از آن.

با خودم فکر می کنم ، انگار هرکسی که مثل آلبر کامو می پرسد که آیا زندگی ارزش زیستن دارد یا نه ؟ بالای پشت بام ایستاده  و قرار است که اگر جواب مناسبی نگرفت ، خودش را پرت کند.

ولی من دلم نمی خواهد خودم را از جایی پرت کنم. پس از خودم می پرسم : پسر ، داری چه غلطی می کنی؟

و خوب می دانم که هیچ پاسخ کلی هم برای این سوال بزرگ وجود ندارد.

نه تئوری شکفتن ( تکامل ) ، و نه پاسخ های مذاهب. نه تئوری های لذت بنیاد و نه پاسخ های تاریخ محورِ مارکس و هگل.

هیچ کدام به راستی پاسخ این پرسش مرا نخواهند داد.

انگار زیستن ، برای هر کسی قصه ای متمایز است که پاسخی متمایز طلب می کند. به گمانم این جواب کی یرکگارد درست تر است که : هرکس باید حقیقت خودش را پیدا کند.

خب  حالا سوال ، درست تر شد. شاید باید پرسید :

حقیقت من کدام است ؟

 

پی نوشت :

دکتر مهدی امیرحیدری : به نظر من، زندگی همیشه ارزش زیستن داره. ولی گاهی هزینه‌های زندگی بیشتر از ارزشش می‌شه. اون موقع هست که سؤال حامدخان توی ذهن پدیدار می‌شه.

و گاهی بهانه‌هایی که باعث می‌شده این هزینه‌ها را بپذیری، گم می‌شه. اون موقع به این نتیجه می‌رسی که زندگی ارزش زیستن را نداره...

 دکتر سعید جهانشاهی :  آنچه ذهن مرا به خود مشغول کرده این است: اگر زندگی فرصتی است که برای زندگی کردن دارم، و اگر این فرصت (زندگی) پایانی دارد، و اگر تاریخ تولد، خبر از نزدیکی پایان می دهد، چگونه می توانم از این فرصت بهترین بهره را ببرم.

 ساده ترین پاسخی که یافته ام این است: نازیسته را باید زیست، تا فرصت باقی است…اما این پاسخ برایم کافی نیست.

ناخوشایندترین پاسخی که یافته ام این است: سوال پاسخ ندارد. به زندگی ادامه بده.

و سخت ترین پاسخی که یافته ام این است: زندگی چون لوح سفید نقاشی است. هنرمندانه و خلاقانه زندگی ات را به تصویر بکش. آنچنان که خود خریدار نقاشی خود باشی.

 

 *** خوشحال می شوم که دیدگاه شما را هم بدانم. باب این بحث همچنان باز است ....

دلنشین و ساده و سرراست

 

از چشمهای من هیجان را گرفته اید
این روزها عجب خودتان را گرفته اید

اردیبهشت نیست که ؛اردی جهنم است
لبهای سرختان که دهان را گرفته اید-

به چرت و پرت و فحش و ... ؛ببخشید مدتی است
ازشعرهام لحن و بیان را گرفته اید

خانم جسارت است ! ببخشید یک سوال
با اخمتان کجای جهان را گرفته اید !؟

خانم ! شما که درس نخواندید پس کجا -
کی دکترای زخم زبان را گرفته اید !؟

خانم جواب نامه ندادید بس نبود !؟
دیگر چرا کبوترمان را گرفته اید ؟

*
خانم عجالتا برویم آخر غزل
نه این که وقت نیست ؛ امان را گرفته اید

اما به ما نیامده دل کندن از شما
...


محمد علی پور شیخ علی

همیشه مسافر

 

  دوباره مسافرم.

آقامون داریوش یه آهنگ دارن که میگن:

من آن موجم که آرامش ندارم

به آسانی سر سازش ندارم

همیشه در گریز و در گزارم

نمی مانم به یکجا بی قرارم

اینجا آقامون یه نفسی تازه می کنن و می گن:

سفر ، یعنی من و گستاخی من

همیشه رفتن و هرگز نماندن

هزاران ساحلو نادیده دیدن

به پرسش های بی پاسخ رسیدن

عجب ترانه ای خونده واقعا.... بدجوری بهم حال می ده. مخصوصا در این حال و هوا.

ضمنا دست بارون پائیزی هم درد نکنه. بالاخره ماشین ما هم تمیز شد.

 

از شاعران یزد

 

آنان که جز ز دست تو ساغر نمی زنند

              در هیچ راه ، پای خطا بر نمی زنند

از هر دری که صدق و صفا رفت ، اهل فقر

            تا زنده اند ، حلقه بر آن در نمی زنند

قربان دست و تیر کسانی که در شکار

               شهباز می زنند و کبوتر نمی زنند

حرفی که می زنند و به جایی نمی رسد

                آنان که عاقلند ، مکرر نمی زنند...

                             مرحوم ناصر ترک

تولدم مبارک

این هفته شلوغ ترین جشن تولد زندگی ام بود. بیشتر از هشتاد نفر از دوستان جدید و قدیمی ام جمع شده بودند.  یک سورپرایز بی نظیر !

خیلی خوش گذشت. جای همه خالی.

همیشه اینجور وقتها یاد آن جمله ( اگر اشتباه نکنم مال گاندی است ) می افتم که می گوید:

 هر سال که می گذرد نمی دانم یک سال از عمرم کم می شود یا یک سال به عمرم اضافه می شود.!!!

شاعرانه ها 5


با کاری که 

تو کردی با من

حالا می توانم ساعت ها

خیره بمانم به دیوار

خیره به دیوار

به دیوار

دیوار

...

مرداد 1390 - یزد

غم سعدی

       

                      چندت کنم حکایت

                           شرح این قدر کفایت

                               باقی ، نمی توان گفت

                                         الا به غمگساران

منطق جدید !!!

 

یک مشت آدم بدبخت ، مثلا رفته اند هواخوری و خوش گذرانی. چند تا آدم مریض هم آمده اند و در کمال قساوت به همه زنها تجاوز کرده اند...

حالا مسئولین محترم می فرمایند که مقصر خود زنها هستند. اگر نرفته بودند برای گردش یا نرقصیده بودند اینطوری نمی شد.

خداوکیلی این دیگر آخر استدلال است. کشور ما دارد از اینهمه نابغه سر می رود. یکی جلوی اینهمه هوش سرشار را بگیرد.

تصور کنید یکروز ماشین شما را بدزدند و شما مضطرب و نالان به یک پاسگاه پلیس مراجعه کنید. آقای پلیس هم برگردد و به شما بگوید : تقصیر خودتان است که ماکسیما خریدید. با این کارتان دزد را تحریک کردید که ماشینتان را بدزدد. اگر پراید داشتید چنین مشکلی پیش نمی آمد.!

خداوکیلی چه احساسی به شما دست می داد؟ به این مجری قانون چه می گفتید؟