معنای بودن

 

لحظه هایی که در اوج هوشیاری و توانایی خودم هستم ، به مهم ترین پرسش هایم فکر می کنم. از خودم می پرسم که زندگی چیست؟ اصلا این زیستن چه معنایی دارد؟

خیلی ها سعی کرده اند به این سوالِ به گمان من جانکاه ، پاسخی درست و مفید بدهند. پاسخی که در خور پرسشی به این بزرگی باشد.

اما پرسش مهمتر این است که اصلا این سوال را چطور باید مطرح کرد؟ چطور باید از معنای وجود پرسید ؟

همیشه درست پرسیدن ، از یافتن پاسخ درست ، مهم تر ( و البته سخت تر ) است.

این شیوه ی سوال آلبر کامو را نمی پسندم که می گوید : آیا زندگی ، ارزش زیستن دارد یا نه ؟

خیال می کنم با این نوع پرسیدن راه به جایی نخواهیم برد. به گمان من اگر بخواهیم درست بپرسیم باید بگوییم : داریم چه می کنیم ؟

برای سوال آلبر کامو ، انگار باید جهان بایستد ، پاسخ ما را بدهد و دوباره به کارش ادامه بدهد. اما خوب می دانیم که این اتفاق هرگز نخواهد افتاد.

اما وقتی می پرسیم که من دارم چه می کنم ؟ این سوال به موازات زیستن ما مطرح می شود. ما در آنِ زیستن هستیم ، نه بیرون از آن.

با خودم فکر می کنم ، انگار هرکسی که مثل آلبر کامو می پرسد که آیا زندگی ارزش زیستن دارد یا نه ؟ بالای پشت بام ایستاده  و قرار است که اگر جواب مناسبی نگرفت ، خودش را پرت کند.

ولی من دلم نمی خواهد خودم را از جایی پرت کنم. پس از خودم می پرسم : پسر ، داری چه غلطی می کنی؟

و خوب می دانم که هیچ پاسخ کلی هم برای این سوال بزرگ وجود ندارد.

نه تئوری شکفتن ( تکامل ) ، و نه پاسخ های مذاهب. نه تئوری های لذت بنیاد و نه پاسخ های تاریخ محورِ مارکس و هگل.

هیچ کدام به راستی پاسخ این پرسش مرا نخواهند داد.

انگار زیستن ، برای هر کسی قصه ای متمایز است که پاسخی متمایز طلب می کند. به گمانم این جواب کی یرکگارد درست تر است که : هرکس باید حقیقت خودش را پیدا کند.

خب  حالا سوال ، درست تر شد. شاید باید پرسید :

حقیقت من کدام است ؟

 

پی نوشت :

دکتر مهدی امیرحیدری : به نظر من، زندگی همیشه ارزش زیستن داره. ولی گاهی هزینه‌های زندگی بیشتر از ارزشش می‌شه. اون موقع هست که سؤال حامدخان توی ذهن پدیدار می‌شه.

و گاهی بهانه‌هایی که باعث می‌شده این هزینه‌ها را بپذیری، گم می‌شه. اون موقع به این نتیجه می‌رسی که زندگی ارزش زیستن را نداره...

 دکتر سعید جهانشاهی :  آنچه ذهن مرا به خود مشغول کرده این است: اگر زندگی فرصتی است که برای زندگی کردن دارم، و اگر این فرصت (زندگی) پایانی دارد، و اگر تاریخ تولد، خبر از نزدیکی پایان می دهد، چگونه می توانم از این فرصت بهترین بهره را ببرم.

 ساده ترین پاسخی که یافته ام این است: نازیسته را باید زیست، تا فرصت باقی است…اما این پاسخ برایم کافی نیست.

ناخوشایندترین پاسخی که یافته ام این است: سوال پاسخ ندارد. به زندگی ادامه بده.

و سخت ترین پاسخی که یافته ام این است: زندگی چون لوح سفید نقاشی است. هنرمندانه و خلاقانه زندگی ات را به تصویر بکش. آنچنان که خود خریدار نقاشی خود باشی.

 

 *** خوشحال می شوم که دیدگاه شما را هم بدانم. باب این بحث همچنان باز است ....

دلنشین و ساده و سرراست

 

از چشمهای من هیجان را گرفته اید
این روزها عجب خودتان را گرفته اید

اردیبهشت نیست که ؛اردی جهنم است
لبهای سرختان که دهان را گرفته اید-

به چرت و پرت و فحش و ... ؛ببخشید مدتی است
ازشعرهام لحن و بیان را گرفته اید

خانم جسارت است ! ببخشید یک سوال
با اخمتان کجای جهان را گرفته اید !؟

خانم ! شما که درس نخواندید پس کجا -
کی دکترای زخم زبان را گرفته اید !؟

خانم جواب نامه ندادید بس نبود !؟
دیگر چرا کبوترمان را گرفته اید ؟

*
خانم عجالتا برویم آخر غزل
نه این که وقت نیست ؛ امان را گرفته اید

اما به ما نیامده دل کندن از شما
...


محمد علی پور شیخ علی

همیشه مسافر

 

  دوباره مسافرم.

آقامون داریوش یه آهنگ دارن که میگن:

من آن موجم که آرامش ندارم

به آسانی سر سازش ندارم

همیشه در گریز و در گزارم

نمی مانم به یکجا بی قرارم

اینجا آقامون یه نفسی تازه می کنن و می گن:

سفر ، یعنی من و گستاخی من

همیشه رفتن و هرگز نماندن

هزاران ساحلو نادیده دیدن

به پرسش های بی پاسخ رسیدن

عجب ترانه ای خونده واقعا.... بدجوری بهم حال می ده. مخصوصا در این حال و هوا.

ضمنا دست بارون پائیزی هم درد نکنه. بالاخره ماشین ما هم تمیز شد.