امروز سالگرد من است. سی و چهار سالم تمام می شود و از فردا دایره ای تازه را باید دور بزنم.

خسته ام.

پارسال همین موقع تصور این که چه اتفاقاتی برایم در یک سال آینده خواهد افتاد ، هم دشوار بود.

می دانم که در یک سال آینده هم اتفاقات عجیب و غریب زیادی پیش رویم خواهد بود. نمی ترسم. اصلا نمی ترسم اما این غیرمترقبه بودن،  خیلی وقتم را تلف می کند.

زندگی ، همیشه آمده ، هرکار دلش خواسته با من کرده و رفته است.

بعضی ها می دانند که می خواهند به کجا برسند. بعضی ها به هیچ مقصدی نمی اندیشند. بعضی ها اما فقط می خواهند تا آنجا که می شود راه بروند. رسیدن ، برایشان مهم نیست اما می خواهند با تمام قدرتشان راه بروند. من دلم می خواهد از دسته سوم باشم.

تنگ چشمان نظر به میوه کنند / ما تماشاکنان بستانیم

برای همین است که همیشه می گویم: سفر از همسفر مهمتر است!

 

حکایت:

If you ask me :

Do you believe in god?

forgive me if i answer:

Does god believe in me?