حسین پناهی نه شاعر بود نه فیلسوف ولی همه ی اینها هم بود. شعرش گاهی خیلی ساده است و گاهی خیلی عمیق. آدم عجیبی بود. خدایش بیامرزاد.

این یکی شعرش  - که شبیه کوجیتوی دکارت است - خیلی به دل می نشیند:

 

من دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم

قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم

عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم

کودکان را دوست دارم ولی از آینه می ترسم

سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم

من می ترسم

پس هستم

اینچنین می گذرد روز و روزگار من

من روز را دوست دارم

ولی از روزگار می ترسم