بی جواب 1
سلام احمد جان
این چند خط را در نهایت شرمندگی برایت می نویسم. می دانم که از نظر تو و دیگران کار اشتباهی انجام دادم اما به خدا دیگر نمی توانستم. سه هفته بود که دستم به سازم نخورده بود. تمام بدنم درد می کرد. به بازجو التماس کردم که سازم را بیاورد برایم. اما او فقط به شرطی می پذیرفت که در مورد کارهای تو توضیح بدهم.
قبول نکردم. شش روز دیگر هم تحمل کردم اما به خدا دیگر داشتم می مردم. سینه ام می سوخت و کارم از صبح تا شب فقط شده بود گریه کردن.
حرف دیگری ندارم که بزنم. فقط ببخش احمد جان. ببخش
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 1:15 توسط حامد رئیس یزدی
|
بچه که بودم شبها ساعتها به آسمان خیره می شدم. "ستاره ها" برایم عجیب ترین چیز جهان بودند.